شبکه یک - 22 تیر 1403

بن بست های فلسفه سیاسی غرب ("سلطنت" از نوع "جمهوری"، "دیکتاتوری" در لباس "دموکراسی")

دانشگاه علوم پزشکی - 1403

بسم‌الله الرحمن الرحیم

ببینید، می‌گویند پدر سیاست مدرن در غرب، ماکیاولی است. ماکیاولی را که همه شما شنیده‌اید و معمولاً چهره کلاهبردار، وجه پدرسوختگی سیاست می‌دانند که سیاست را از اخلاق جدا می‌داند. اگر در مسائل سیاسی، اخلاق را رعایت کنیم، اخلاق فردی شکست می‌خوریم. بله، اصل این است که راست بگوییم. اما دلیلی ندارد که اصل نظم و امنیت اجتماعی و قدرت خودمان و قدرت حکومت را با راست‌گویی و رعایت ضوابط اخلاقی و شرعی و این حرف‌ها محدود کنیم. حالا اینجا دو قضاوت هم راجع به او شده است. بعضی‌ها می‌گویند بدذاتی را در سیاست آموزش می‌دهد. بعضی می‌گویند واقعیت سیاست را می‌گوید. یعنی در شرق و غرب عالم، قدیم و جدید، همین کارها را کرده‌اند و می‌کنند. فقط اسمش را نمی‌آورند و چاره دیگری هم نیست. یعنی بعضی‌ها گفتند توصیف کرده، بعضی می‌گویند توصیه هم کرده، نه فقط توصیف. چون این آدم خودش هم حالت رنگ‌به‌رنگ شدن در شرایط مختلف قدرت را در همان ایتالیا هم داشته است. یک دورانی به نفع سلطنت آنجا نظریه‌پردازی کرد. یک دورانی باز به نفع جمهوریت اظهارنظر و مطلب نوشت. در واقع با همه کار می‌کردند. چه سلطنت چه جمهوری. حالا ایشان را به عنوان شاخص عبور از سنت به مدرنیته، در غرب، در عرصه حکمرانی و سیاست می‌دانند. یعنی خیلی‌ها هم به او افتخار می‌کنند. می‌گویند این واقع‌بین است و سیاست را با دین و اخلاق و این حرف‌ها مخلوط نمی‌کند. سیاست، فن قدرت است. مهارت کسب قدرت و حفظ قدرت است. اصل مسئله همین است. طبیعتاً مثل هر کسی حرف‌های حساب و ناحساب دارد.

اما نکته‌ای که من می‌خواهم از آنجا سراغ دموکراسی و جمهوریت بیایم این است که در قرن شانزده بوده که رنسانس سیاسی می‌گویند شاخص آن هم یا "توماس هابز" است، و شریک او در تاریخ فلسفه سیاسی غرب. بالاخره دوتا پدر دارد، چند تا پدر دارد. یکی‌اش هم هابز است. هابز می‌گوید که انسان ذاتاً گرگ است. انسان، گرگ انسان است. انسان موجود وحشی است و فقط با قدرت مطلق مرکزی می‌شود او را مدیریت و مهار کرد و جامعه را پیش برد. منتهی آن قدرتی که اسم آن را لویاتان، اژدها، اژدهای افسانه‌ای در دریاها می‌گذارد. می‌گوید حکومت، لویاتان است و باید هم باشد. یک قدرت اصلی، ابرقدرت، در هر جامعه‌ای که نباید آن را به دین و اخلاق، عدالت و حقوق بشر محدود بکنید، این‌ها همه حرف است. اگر قدرت متمرکز اصلی نباشد، اصلاً حکومت در واقع وجود ندارد و به جای یک حکومت، ده تا حکومت در سطوح مختلف به وجود می‌آید.

بنابراین لویاتان یا دولت مطلقه، لازم است. منتهی بر اساس قرارداد و پروتکل اجتماعی بیاید. بعد به دولت نباید بگویید اخلاق این است، اخلاق را رعایت کن. دولت اخلاقی معنی ندارد. اخلاق باید دولتی باشد. ببینید فرق است بین این که بگویید دولت اخلاقی یا اخلاق دولتی. او می‌گوید اصلاً دولت اخلاقی معنی ندارد. اصلاً اخلاق چیست؟ دین و ارزش‌ها و ایدئولوژی و این‌ها به درد نمی‌خورد. ایدئولوژی و اخلاق، همان چیزی است که دولت مطلقه می‌گوید. منتهی این دولت با زور سر کار نیاید. با قرارداد اجتماعی بیاید. ولی بعد دیگر تشخیص و تصمیم، همه با او است. حالا یک تعبیری دارد. می‌گوید کلاً در دنیا آنها خیلی به این هابز و ماکیاولی توجه دارند. اصلاً کتاب‌های علوم سیاسی، فلسفه سیاسی با نظرات این دو نفر شروع می‌شود. اول، از قبل، افلاطون، ارسطو این‌ها چه گفتند؟ بعد می‌گوید خب حالا دوره آنها که تمام شد، گذشت. دوره جدید در غرب می‌گویند شروعش مثلاً با ماکیاولی، هابز و این‌ها است.

ماکیاولی یک تعبیری دارد می‌گوید: کلاً بعضی‌ها گفتند ما سه نوع حکومت بیشتر نداریم. یکی مونارشی (شاه) هست. یکی حکومت الیت، اشراف، نخبگان است (آریستوکراسی). یکی هم مردم، همین عمومی (دموکراسی). کلاً حکومت‌های دنیا، آنهایی که مانده‌اند، می‌توانند ادامه بدهند، مستقر می‌شوند، گفتند یکی از این سه تا است. یا حکومت یک اقلیت نخبه. حالا آن اقلیت معمولاً اشراف و این‌ها هستند. یا شاه که حکومتش ارثی است. سلطنت عموماً خانوادگی است، ولی متمرکز است. یا عده‌ای گفتند که دموکراسی است. یعنی اگر هر یک شهری را می‌خواهید بنیاد کنید، یا یک کشور که مجمع آن شهرها است، یکی از این شکل‌ها را باید انتخاب کنید دیگر. بعد می‌گوید: این ظاهر قضیه است، ولی واقعیت این است که سه تا نیست، شش تا است. بعضی‌ها گفتند و درست گفتند. این شش تا هم، این سه تا، همان سه تا هستند. اسم‌هایشان فرق می‌کند. یعنی سه تای دیگر هستند. این سه تا مثلاً بگوییم ذاتاً حکومت‌های مثلاً موفق یا خوب یا قابل تداوم. اما شش نوع حکومت هستند. سه تای دیگر بدیل و شبیه این سه تا است و در نقطه مقابل این سه تا است، ولی ظاهر اینها یکی است. آن سه تا نوع حکومت که پذیرفته شده، به سرعت قابل تبدیل به سه تای دیگر است. بعد می‌گویند این سه تا خوب است، آن سه تا بد است. در حالی که این سه تای خوب معمولاً به آن سه تای بد تبدیل شده است. یعنی شما یک شاه عادل، مثلاً زاهد، مردمی، اخلاقی پیدا نمی‌کنید. لذا به سرعت مونارشی می‌شود تیرانی (دیکتاتوری، استبداد). نخبگان هم یک نخبگان عاقل، بی‌طرفی که دنبال منافع خودشان نباشند، انحصار قدرت ایجاد نکنند اسمش است. عملاً آریستوکراسی هم به الیگارشی تبدیل می‌شود. یعنی حکومت یک اقلیتی که آنها می‌گویند ما نخبه‌ و متخصص‌ هستیم. ولی در واقع کار و بار و منافع خودشان است. سوم دموکراسی هم، ظاهرش این است که مردم واقعاً می‌آیند و نظر می‌دهند، انتخاب می‌کنند و حکومت بر اساس اراده مردم شکل می‌گیرد. ماکیاولی می‌گوید این هم معمولاً به آنارشیسم، تبدیل می‌شود. یعنی عملاً اگر جای حکومت افتاد واقعاً دست مردم که می‌گوید نمونه‌هایش خیلی محدود است، آن حکومت خیلی سریع دچار زوال می‌شود. یعنی عوام‌زدگی و هرج‌ومرج می‌شود. ثبات تصمیم‌گیری نمی‌تواند داشته باشد. هر چند وقت عوض می‌شود و بعد همه بیشتر آنهایی که سرکار، می‌آیند نگران حفظ قدرت خودشان هستند که می‌دانند موقتی است. به جای این که بیشتر به جامعه فکر کنند، هی به خودشان فکر می‌کنند که باز دوباره چند سال دیگر مثلاً انتخابات می‌شود چه‌کار کنیم؟ یعنی دغدغه اصلی آن‌ها این می‌شود که قدرت را بگیرند یا از دست ندهند. و به نام دموکراسی عملاً آنارشی می‌شود.

پس سه تا وجه خوب حکومت داریم که می‌گوید خوب یعنی ارزش‌گذاری هم نمی‌کند. می‌گوید: این‌ها مثلاً موفق‌اند اگر باشند. می‌توانند کاری پیش ببرند. یکی شاه خوب داشته باشید. شاه مثلاً مردمی، که نیست. معمولاً دیکتاتوری و استبداد و سلطنت‌های خانوادگی و این‌ها می‌شود. مردم می‌شوند نوکران شاه. می‌شود استبداد، تیرانی. این که بگوییم نخبگان حکومت کنند، خب حرف خوبی است. منتها کجا؟ کدام نخبگان؟ این نخبگان چجوری سر کار می‌آیند؟ بعد چجوری به چه کسی جواب می‌دهند؟ چجوری کنار می‌روند؟ اسمش آریستوکراسی است. ولی در واقع الیگارشی است. یعنی به یک باند اقلیتی به عنوان نخبه به حاکمیت تبدیل می‌شوند. این‌ها قدرت را خودشان بین خودشان دست به دست می‌کنند. یک الیگارشی، یک اقلیت پنهان حاکم بر جامعه تشکیل می‌شود و می‌گوید: خیلی از کشورهایی که به نام حکومت‌های نخبگانی تشکیل شده‌اند، عملاً این‌جوری شده‌اند. یعنی مافیایی، باندی شده‌اند و می‌شوند. می‌گوید: اصلاً همه‌شان همین‌طور هستند. آنهایی هم که می‌گویند دموکراسی، می‌گوید: اگر صادقانه بخواهید دموکراسی باشد، یعنی مردم همه تصمیم‌ها را بخواهند بگیرند، ماکیاولی می‌گوید: چون مردم کی هستند؟ و اصلاً چه تخصصی دارند؟ هر کسی دنبال منافع خودش است. مردم یک کلمه است. مردم که واقعیت ندارد. مردم، آدم‌های مختلف هستند. هر کدام، هر صنفی، هر گروهی یک منافع و یک خواسته‌هایی دارد. عملاً بخواهید حکومت مردم بر مردم بکنید، به سمت عوام‌سالاری و عوام‌فریبی می‌رود. یعنی نمی‌فهمند شکل مار، این شکل مار یا اسم ما را نوشتید. می‌گوید: ولی چاره‌ای نیست. می‌گوید: اگر بنیان‌گذار یک شهر، یک جامعه‌ای، یکی از آن سه تا نوع که مثلاً می‌گویند خوب است، موفق است، انتخاب بکند، به سرعت در یک زمان کوتاهی آن سه تا تبدیل می‌شوند به این سه تا. یعنی شاه خوبی ندارید که اخلاقی، با تقوا، مثلاً عادل، نگران مردم، خودش ساده‌زیست، فلان. نه. همچین چیزی نیست اصلاً. به سرعت مونارشی می‌شود تیرانی، آریستوکراسی می‌شود الیگارشی، دموکراسی هم می‌شود آنارشی.

بنابراین راه‌حل چیست؟ چون نوع خوب و بد این‌ها کاملاً شبیه هم هستند. به سرعت نوع خوبش تبدیل به نوع بدش می‌شود و خیلی هم قابل تشخیص و تفکیک نیست و عملاً وقتی بیرون را نگاه می‌کنید، جمهوری و پادشاهی و نخبه‌سالاری، متخصص‌سالاری و اشراف‌سالاری مرز مشخصی ندارند. این‌ها دائم به همدیگر تبدیل می‌شوند. اسم‌شان خیلی گاهی فرق می‌کند. و شاید می‌گوید از همه بهتر این است که چون هر سه تای این‌ها به سه تا وجه بد منتهی می‌شوند، قانون‌گذار خردمند کسی است که بگوید آقا این سه تا را تا جایی که می‌شود ترکیب کنیم. یعنی یک قدرت متمرکز باید داشته باشیم و الا نمی‌توانند حکومت کنند. هرج‌ومرج می‌شود. هر لحظه یک تصمیم، هر لحظه یک گروه، هر لحظه یک حرف، جهت سیاست، جهت اقتصاد، جهت فرهنگ کشور. این‌ها اصلاً قابل پیش‌بینی نیست، قابل برنامه‌گذاری نیست، برنامه‌ریزی نیست، تضمین ندارد و به یک جنگ قدرتی بین باندها و مافیاهای مختلف تبدیل می‌شود. اگر نخبگان را محل نگذاریم، حکومت عوام می‌شود. می‌گوید دموکراسی حکومت عوام و حکومت غیرعلمی می‌شود. پس نیاز به یک نوع آریستوکراسی و اقتدار نخبگان هم داریم. اما از آن طرف اگر بخواهید کلاً مردم را حذف کنید، حتی اگر قدرت متمرکز خوب داشته باشید، یک گروه نخبه متخصص هم داشته باشید، آن الیت و نخبگان که معمولاً آنها به بقیه خط می‌دهند، آنها بقیه را مدیریت می‌کنند. ولی در عین حال مردم را هم از صحنه حذف نکنیم و باشند که مردم علیه نخبگان شورش نکنند. ما باید یک ترکیبی از این سه تا اگر بتوانیم درست کنیم. و هیچ تضمینی هم نیست که آن سه تا تبدیل به این سه تا نشوند. کاملاً این‌ها شبیه هم هستند. بعد می‌گوید این‌ها بعضی‌ها می‌گویند دموکراسی در شهر آتن مثلاً خیلی خوب است. ولی به نظر من نحوه حکومت اسپارت که یک جزیره دیگری بود، چون یونان ملوک‌الطوایفی بود. همین دولت‌شهر بود و آخر هم اسپارت، آتن را شکست داد و غلبه کرد. اسپارت بیشتر همین مسئله قدرت و این‌ها. می‌گوید: به نظرم این روم که هم کنسول دارد که نماد مونارشی است، قدرت متمرکز است، هم یک مجلس سنا دارد که آریستوکراسی است، عده‌ای از نخبه‌ها و ریش‌سفیدها هستند و هم یک تریبون مردمی دارد برای این که مردم حرف‌هایشان را بزنند، تخلیه بشوند، احساس کنند حرف‌هایشان شنیده شده که می‌شود نماد دموکراسی. می‌گوید: اگر بشود یک حکومتی، ترکیبی از این سه تا درست کرد، این نظام سیاسی می‌تواند ادامه پیدا کند و زود از بین نمی‌رود. بعد هم واقعیت این است که هیچ‌جا هیچ‌کدام از این حکومت‌ها به طور خالص هیچ‌وقت محقق نشده است. این‌ها تابع معادله قوا در جامعه است. یعنی ممکن است اسم آن پادشاهی باشد ولی نتواند پادشاهی کند. ظاهرش پادشاهی است. یک مترسک است. ممکن است اسم آن حکومت نخبگان باشد ولی نخبه‌ها حکومت نکنند. خود نخبه‌ها عوام‌فریب می‌شوند. ممکن است اسم دموکراسی باشد، انتخابات باشد، ولی هیچ حکومت نه تمرکز تصمیم‌گیری داشته باشد، مسئولیت هیچ کاری را نپذیرد. هر گروهی بیایند بگویند: این کار ما نبود، به ما چه؟ آنها گفتند! او می‌گوید به ما چه؟ این‌ها گفتند! و عملاً هم عوام‌سالاری بشود هم عوام‌فریبی، هر دویش که این‌ها با هم ملازم‌ هستند.

بنابراین هیچ ‌وقت نظام سیاسی کامل چیزی وجود ندارد نداشته و ندارد. اما این که بخواهید با مسائل اخلاق و عدالت و حق‌الله، حق‌الناس، این حرف‌ها، این‌ها حرف بیخود است. بروید در کلیسا، در خانه‌هایتان، در مراسم خانوادگی از این حرف‌ها با هم بزنید، شعر بگویید و... حکومت هیچ ارتباطی نباید با ارزش‌های دینی و اخلاقی داشته باشد. از این شیوه‌ها انتخاب کنید.

خب حالا این را من عرض کردم. می‌گویند شروع دموکراسی در آتن در دو هزار و خرده‌ای سال پیش بود. منتهی می‌دانید دموکراسی آتن چه بود؟ فقط حق رأی مال کسانی است که سه، چهار تا خصوصیات باید داشته باشند. یک) اولاً باید مرد باشند. در دموکراسی آتن و یونان، زنان هیچ حق رأیی نداشتند. دو) برده‌دار، ثروتمند و آزاد. سه) آتنی. نه از نژادهای دیگر و قومیت‌های دیگر. خب، مرد سرمایه‌دار، برده‌دار، آتنی. این‌ها حق رأی داشتند. یعنی دموکراسی‌اش این بوده است. بعد از یک مدتی هم آتن از بین رفت. همین اسپارت‌ها پیروز شدند. بعد دیگر هیچ‌جا صحبت دموکراسی در غرب نشد. بعد دو هزار و خرده‌ای سال پیش تا قرن مثلاً هجده، یعنی تا مثلاً دویست سال پیش که این مسئله دوباره مطرح شد و آن چیزی که الان مطرح است، به عنوان نماد اصلی دموکراسی غرب، لیبرال دموکراسی است. یعنی دموکراسی و انتخابات در چارچوب ایدئولوژی لیبرال. دموکراسی، رأی مردم، اکثریت به شرط رعایت ارزش‌های لیبرال، نه مطلق. این چیست؟ این هم وقتی دوباره در قرن 18 و 19 شروع و مطرح شد، باز در اروپا حق رأی در همین یکی، دو- سه قرن، دوره بعد از رنسانس جدید برای چه کسی بود؟ باز حق رأی برای مرد است. نه زن. سفیدپوست، نژاد اروپایی، نه سایرین. سرمایه‌دار و مالک، نه مردم معمولی. مرد سرمایه‌دار آنگلوساکسون است. باز هم نه زن، نه نژادهای دیگر، نه فقرا. این‌ها در همین دموکراسی جدید حق رأی نداشتند. این که به آراء عمومی و مشارکت همه و فلان و این‌ها، صندوق رأی تبدیل بشود، این‌ها برای بعدها است. یعنی در خود غرب هم سابقه این خیلی نیست. ما یک مقوله‌ای به نام رضایت مردم در همه نظام‌های سیاسی مطرح است. منتهی بعضی‌ها واقعاً به نظارت و مشارکت مردم معتقدند. بعضی‌ها می‌گویند به رعایت آن مجبور هستیم. وگرنه اگر مردم هیچ‌گونه مشارکتی نداشته باشند یا رضایت نداشته باشند، خب نمی‌توانیم برایشان حکومت کنیم. هر کدام از این سه تا یا شش تا که باشد.

لذا با نگاه ابزاری ما باید بالاخره یک جوری مردم را یا بازی بدهیم یا شریک‌شان کنیم یا به خاطر حفظ قدرت خودمان فکر کنند شریک هستند. دموکراسی‌های، در نظام سرمایه‌داری تقریباً همه همین‌طور بوده‌اند و هستند. اصلاً شما الان ببینید بین ترامپ و بایدن، یعنی رقابت بین یک دیوانه است و یک خل. این‌ها الان بزرگ‌ترین قدرت، بزرگ‌ترین حکومت به لحاظ قدرت و ثروت و اسلحه در دنیا چه کسانی را می‌خواهند در رأس آن بگذارند. یعنی به نظرم هیچ کشور دیگری حاضر نیست کسانی مثل این‌ها را در رأس قدرت بگذارد ولی این‌ها می‌گذارند. هیچ‌کس، فقط باید جزء دو حزب دموکرات و جمهوری‌خواه باشد و این دو تا هم دو تا حزب واقعی نیستند. دو تا فراکسیون یک حزب‌اند. حزب سرمایه‌داران. هر انتخابات میلیاردها دلار خرج، بدون این پشتوانه پولی و مالی و تبلیغاتی اصلاً نمی‌توانی مطرح بشوی. اصلاً نمی‌گذارند بالا بیایی. و رقابت تبلیغاتی، هم مناظره‌شان، هم تبلیغاتش، فقط شست‌وشوی مغزی مخاطب است. چه بگوییم، تحریک کنیم، توجه جلب کنیم، رأی بگیریم، رأی بیاوریم. دیگر راست و دروغش و این که این وعده اصلاً قانونی هست یا نیست، شدنی هست یا نیست، عکس مار را بکش، برنده می‌شوی! منتهی آنجا شست‌وشوی مغزی سیستمی و برنامه‌ریزی شده است. بعضی جاهای دیگر که همین کارها را می‌کنند، نه، همین‌طوری، شخصی است.

حالا این‌هایی که این‌قدر درس دموکراسی و این‌ها می‌دهند، من فقط دوتا از آن‌ها را، یعنی آمریکا که می‌گوید پدر نظام‌های جمهوری در غرب است، آمریکا و فرانسه. و انگلستان که می‌گوید ما پدر لیبرال دموکراسی پارلمانی هستیم. دموکراسی ریاستی، جمهوری ریاستی آمریکا مدعی پدری‌اش است. لیبرال دموکراسی در نظام، دموکراسی پارلمانی هم، سلطنت مشروطه مثلاً انگلستان. این دو تا، بیشتر نظریه‌پردازهای همین دموکراسی و جمهوری این‌ها هم غالباً انگلیسی بودند.

ببینید در خود این دو تا حکومت، واقعاً رأی مردم و قدرت حاکم چه ‌قدر است؟ الان ما در دنیا حدود 20- 30تا هنوز حکومت پادشاهی داریم. بقیه همه به نحوی انواع جمهوری شده‌اند و البته اغلب‌شان هم قلابی‌اند. جمهوری‌های قلابی. یعنی نه انتخابات واقعی است نه هیچی ولی اسمش جمهوری است. از این بیست و شش، هفت تا سلطنت، نصفش در اروپا است. یعنی بیشترین نظام‌های غیرجمهوری در اروپا است که به بقیه می‌خواهند درس جمهوریت و دموکراسی بدهند. خودشان بیشتر از همه، هنوز جمهوری نیستند. کمترین جمهوری را نسبت به بقیه جاها دارند. انگلستان سلطنتی است، جمهوری نیست. یک خانواده حکومت می‌کند. چرا؟ چون قبلاً قدرت را با جنگ و درگیری و با زور به دست گرفتند و هر کسی که می‌آید چون بچه قبلی است، شاه می‌شود. هر کی می‌خواهد باشد. سوئد جمهوری نیست، سلطنتی است. شاه شدن ارثی است. بلژیک جمهوری نیست. نروژ جمهوری نیست. اسپانیا جمهوری نیست. دانمارک نیست. هلند نیست. این‌ها هیچ‌کدام جمهوری نیستند. یعنی هیچ‌کدام از این‌ها رأس حاکمیت و اصل حاکمیت هیچ ‌وقت با رأی مردم نیامده و نه از مردم نظر می‌خواهند و رأی‌گیری می‌کنند. پادشاهی ارثی است. انگلستان همین‌طور. نیوزیلند، کانادا، استرالیا نظام‌شان چیست؟ جمهوری است؟ نه. جمهوری نیستند. اگر گفتید شاه‌شان کیست؟ شاه انگلستان. ملکه یا شاه است. اصلاً استرالیا، کانادا، نیوزیلند، این‌ها هیچ‌کدام جمهوری نیستند. یک. دو، پادشاهی‌اند. شاه‌شان هم اهل آن کشورها نیست. شاه‌شان شاه انگلستان است. یعنی این‌ها به عنوان یک استان از استان‌های انگلستان هستند. همین کشورهایی که، همین کشورهایی که گفتم همه می‌گویند کشورهای پیشرفته، کشورهای پدران دموکراسی، لیبرال هستند! هیچ‌کدام از این‌ها جمهوری نیستند. به بقیه می‌گویند جمهوری. خودشان نیستند. ببینید اسپانیا، بلژیک، دانمارک، هلند، نروژ، سوئد، کانادا، استرالیا، نیوزیلند و خود انگلستان، همه این‌ها پادشاهی هستند. خب، شاه کانادا و استرالیا، شاه لندن است، انگلیسی است. اصلاً این‌ها حکومت مستقل نیستند. پاپ در واتیکان، او هم شاه است. یک پادشاه مذهبی هم آنجا است. غیر از این‌ها، پنج، شش تا کشور دیگر پادشاهی هستند و آن کشورها، مسلمانی هستند که تحت کنترل همین آمریکا و انگلیس‌ هستند که ایران بود. عربستان، بحرین، اردن، عمان، قطر، مراکش، همه این‌ها که نوکران قطعی هستند یعنی اصلاً حاکمان‌شان همه تحت کنترل کامل آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها هستند. همه‌شان شاه‌اند. هیچ‌کدام از این کشورها را جمهوری نمی‌کنند. آمریکایی‌ها می‌گویند دموکراسی، انتخابات. خب این کشورهایی که دست شما است، چرا اینجا این‌ها را جمهوری نمی‌کنید اگر راست می‌گویید؟ چرا تا شاه در ایران بود که جمهوری نبود سلطنت و دیکتاتوری بود که. حالا بعد انقلاب که هر سال تقریباً یک انتخابات برگزار شده است. این را چرا می‌گویید دموکراسی قبول نیست؟ دموکراسی زمان شاه و عربستان و بحرین و این‌ها دموکراسی است این‌ها دموکراسی نیست.

بعد همین پادشاه انگلیس، ملکه یا پادشاه‌اش هر وقت هست، می‌دانید پادشاه نزدیک به بیست کشور (مستعمرات‌شان) در دنیا است. رسماً شانزده تا. غیررسمی می‌شود حدود چهل تا کشور. که شاه انگلستان، ملکه انگلیس تصمیم می‌گیرد برای آنها. ببینید بعضی، من این اختیارات قانونی خودشان، چیزهایی که خودشان می‌گویند، عرض می‌کنم. چرا انگلستان را می‌گوییم؟ چون می‌گوید ما رهبر و الگوی دموکراسی لیبرال از نوع پارلمانی هستیم. شخص اولش که شاه است که مردم اصلاً هیچ دخالتی در انتخاب او ندارند. نظام سلطنت را هیچ‌وقت به رأی مردم نمی‌گذارند. شما این را می‌دانید که تنها کشوری در دنیا که اصل حکومتش را به رفراندوم گذاشت، فقط امام بود. هیچ کشوری در دنیا این کار را نکرده است. هیچ کشوری در جهان اصل نظام و حکومت خودش را نه اول نه بعد، حتی یک بار به رفراندوم نگذاشته است. فقط ایران و امام بود که پرسید مردم اصلاً این نظام را قبول دارید یا ندارید؟ سه، چهارتا انقلاب مشهور در دنیا است. هیچ‌کدام از این‌ها بعد از انقلاب، انتخابات برگزار نکردند. گفتند ما انقلاب کردیم دیگر انتخابات نمی‌کنیم که حالا بعد انقلاب باز بیایند نظر بدهند ما باشیم یا نباشیم؟ این فقط امام این کار را کرده است. فقط در انقلاب اسلامی بوده است. هیچ کشوری در دنیا قانون اساسی‌ خود را به رأی همه مردم نگذاشته است. یا نماینده‌های مردم بیایند کل قانون را بنویسند و کل، مثل اصل مبنای سیستم را به رأی عمومی بگذارند. این کار را هم فقط انقلاب اسلامی امام کرده است. مثلاً آمریکا که می‌گویند قانون اساسی اروپایی‌ها بعد به الهام از آمریکا مثلاً بوده، قانون اساسی‌اش را نماینده‌های مردم ننوشتند. اولاً همه ایالت‌ها نبودند. چندتا ایالت بود. آنهایی هم فئودال‌ها و برده‌داران، ثروتمندها و قدرتمندان، نظامی‌ها. از هر ایالتی عده‌ای به عنوان نماینده آن ایالت بلند شدند. مردم آن ایالت به این‌ها رأی نداده بودند. گردن‌کلفت‌های هر ایالتی، آن هم نه همه ایالت‌ها، چندتا ایالت، این قانون اساسی را نوشتند. بعد هم هیچ‌ وقت قانون اساسی آمریکا را به رأی مردم نگذاشتند که مردم این قانون را قبول دارید یا ندارید؟ این کار را هم فقط انقلاب اسلامی امام کرد. یعنی به مردم گفت نماینده‌هایتان بیایند رأی بدهید. آنها قانون اساسی را بنویسند. حالا که نوشتند حالا دوباره مردم بیایند به قانون اساسی خودشان هم رأی بدهند. بعد هم که تجدیدنظرهایی شد در بعضی بندهایش، دوباره باز امام گفت به رأی مردم بگذارید. به این قانون اساسی، تغییرات جدید هم باز مردم بیایند رأی بدهند. اصلاً این کارها در هیچ دموکراسی در جهان نشده است.

الان تمام سران حاکمیت، یعنی قدرت‌های حاکمیت همه با رأی مردم و انتخابات سر کار می‌آیند. یا انتخابات از نوع همین دموکراسی پارلمانی است که مردم یک پارلمانی را، یک مجلسی را به افرادی رأی می‌دهند، آنها انتخاب می‌کنند. مثل چه؟ مثل شوراهای شهر و روستا. مدیریت شهری کلاً برای مردم است. مردم شوراها را رأی می‌دهند. شوراها آن شهردار و این‌ها را انتخاب می‌کنند. رهبری هم همین‌طور است. یعنی مردم به خبرگان رأی می‌دهند. آن مجلس خبرگان تعیین می‌کند که از بین این‌هایی که صلاحیت دارند، کدام شایسته‌تر است و بعد هم باید نظارت کنند. به این دموکراسی پارلمانی می‌گویند. ما در مورد شهردار و رهبر، دموکراسی پارلمانی داریم. همین که اکثر این‌هایی که ادعای دموکراسی در دنیا دارند، دموکراسی‌هایشان همین‌جوری است. یعنی دو مرحله‌ای است.

یکی هم دموکراسی ریاستی است. رئیس‌جمهور، قوه مجریه و مجلس، با رأی مستقیم مردم انتخاب می‌شود. پس هم قوه مقننه، قوه مجریه، رهبری، مدیریت شهر و روستا، همه این‌ها با انتخابات و رأی مردم است. قوه قضائیه هیچ‌ جای دنیا، انتخاباتی نیست. در هیچ کشوری که ادعای دموکراسی هم دارد، رئیس قوه قضائیه را با رأی انتخاب نمی‌کنند. چون او می‌خواهد در مورد اختلافات داخلی قضاوت کند و از مردم نباید رأی بگیرد. او را معمولاً آن شخص اول حکومت، رئیس قوه قضائیه را همه جا، آن هیئت اصلی را معمولاً آنها انتخاب می‌کنند.

حالا ببینیم نامزدهایشان را چطور انتخاب می‌کنند؟ کسانی که نامزد می‌شوند برای مثلاً همین انگلستان، برای پارلمان. چون می‌دانیم شخص اول (شاه) که انتخاب مردم نیست. شخص دوم که (نخست‌وزیر) رئیس قوه مجریه می‌شود او هم با رأی مردم نیست. مردم پارلمان را انتخاب می‌کنند پارلمان نخست‌وزیر را انتخاب نمی‌کند. باید معرفی بکند که شاه قبول بکند یا نه؟ یعنی شاه ممکن است بگوید که من از بین اکثریت پارلمان انتخاب نمی‌کنم. من از اقلیت برمی‌دارم. اصلاً یک کسی که پارلمان هم با او کلاً مخالف باشد، من می‌گویم که نخست‌وزیر، این اختیار را دارد. البته معمولاً علنی این کارها را اعلام نمی‌کنند که آبرویشان برود. ولی شاه این اختیار را دارد یعنی می‌تواند اصلاً به پارلمان هم بگوید. خود من که هیچی، نخست‌وزیر را هم من می‌گویم. حالا از بین نامزدهای انتخاباتی، چه کسانی‌ نامزد می‌شوند؟ یک فرایند کاملاً غیرقانونی یعنی فراقانونی است. یعنی اصلاً قانون ندارد. کاملاً بستگی دارد آن دو- سه حزب اصلی که در واقع دوتا حزب اصلی‌ هستند. آن‌ها چه کسانی را بخواهند معرفی بکنند، به لحاظ قانونی ضوابطی ندارد که حتماً باید این طرف چه کسی باشد. و لذا همیشه به یک شیوه‌ای که هیچ ‌کس نمی‌تواند کسی را استیضاح بکند، افرادی، دو نفر، سه نفر، چند نفر انتخاب می‌شوند. می‌خواهم بگویم همه جا همین است. این هم که بعضی‌ها می‌گویند: بله ما انتخاب می‌کنیم، بالاخره مجبور هستیم از بین همین‌هایی که تأیید شده‌اند، یکی را انتخاب کنیم. خب همه جای دنیا همین‌جوری است. یعنی در تمام دموکراسی‌ها چند نفر به یک شیوه‌ای، یا حزبی یا جناحی یا هر چی، این‌ها انتخاب می‌شوند، می‌گویند از بین این‌ها به یکی‌شان رأی بدهید. نمی‌گویند هر که به هر که می‌خواهد رأی بدهد. شما الان در مثلاً آمریکا سه نفر، چهار نفر مطرح هستند. ولی معمولاً دو نفر اصلی هستند. در انگلستان دوتا حزب‌اند. معمولاً رقابت بین این‌ها است ولی هر دو باید وفادار به سلطنت باشند. کسی اگر مخالف مبانی آن نظام است، قانون اساسی‌اش را قبول ندارد، اصلاً اجازه نمی‌دهند نامزد بشود. چون که طبیعی هم است. درست است. کسی که می‌خواهد بیاید رئیس یک نظام بشود، باید به آن نظام معتقد باشد یا می‌تواند مخالف باشد؟ یعنی چی که در یک نظامی بگویی من قانون اساسی‌اش را قبول ندارم ولی می‌خواهم رئیس همان نظام بشوم! تو سوگند وفاداری به آن سیستم را می‌خوری. بنابراین حتماً همه جا دموکراسی و انتخابات در چارچوب همان نظام است. آن نظام می‌گوید بر این اساس، بین این چند نفر، بین این افراد، در مجلس یا در ریاست جمهوری این‌ها، بین این‌ها یکی را انتخاب کنید؛ و او وفادار به قانون اساسی آن کشور و سیستم و نظام باشد. بگوید ما داخل نظام رقابت می‌کنیم برای خدمت بیشتر به جامعه و نظام که بماند. نمی‌تواند بگوید من می‌آیم داخل سیستم یا در انتخابات ولی با اصل این نظام مخالف هستم! اصلاً شما اگر مخالف هستی، این‌جا آمدی چه‌کار؟ شما اینجا داری سوگند می‌خوری که می‌خواهی در چارچوب این نظام و قانون اساسی به وظایف قانونی‌ات عمل کنی. اگر با اصل این مبانی مشکل داری، هیچ نظامی نمی‌گذارد. مثلاً در آمریکا که یک نظام سرمایه‌داری است امکان ندارد بگذارد یک کمونیست بیاید رئیس‌جمهورشان بشود. ولو همه ملت به او رأی بدهند. اصلاً نمی‌گذارند بیاید. می‌گویند تو اصلاً مبنای این نظام را قبول نداری. در یک حکومت کمونیستی، سوسیالیستی به یک سرمایه‌دار، هر چه هم فرض کن بگوید من شایسته‌ام. مردم هم من را قبول دارند. نظام کمونیستی اجازه نمی‌دهد که یک سرمایه‌دار بیاید حاکم بشود، رئیس بشود. پس این خلاف مبانی سوسیالیسم است. فاشیست‌ها، هیتلر، شما می‌دانید هیتلر همه جا با دموکراسی آمد. هیتلر با زور نیامد. یک کسی بیاید بگوید که مثلاً من اصل آن جمهوری وایمار را قبول ندارم ولی می‌خواهم رئیس آن بشوم. نخست‌وزیر بشوم در آن نظام پادشاهی یا جمهوری.

بنابراین تمام این جاهایی که حتی انتخابات آزادتر است، رقابت درون سیستم است، نه رقابت با خود سیستم و نظام. که یعنی بگویی من از نردبان این نظام می‌آیم بالا ولی هی می‌خواهم نردبان را بیندازم یا اصلاً می‌خواهم بزنم در نظام خرابش کنم. تو اگر می‌خواهی خراب کنی یا مخالفی اصلاً حق نداری که بیایی مسئولیت بپذیری. هم مسئولیت بپذیری، هم بگویی من قبولش ندارم! اصلاً می‌گویند خب غیرمنطقی است. هیچ‌جا هم اجازه نمی‌دهند. می‌گوید نامزدهای انتخابات هم در انگلستان فرایند قانونی مشخصی ندارد. همان گروه‌های قدرت در قالب احزاب معمولاً بیشترین نقش را دارند. این که خودشان چجوری نامزدهایی را انتخاب می‌کنند، برای قانون به هیچ وجه قابل شناسایی نیست و نمی‌شود استیضاح کرد که این را الان یک مرتبه از کجا آوردید؟ از کجا این‌ها را آوردید؟ ولی باید وفاداری‌اش به نظام سلطنت، به شاه و ملکه انگلستان باید صددرصد تضمین باشد و تابع مطلق او باشد.

خب، قوه مجریه در انگلستان، عرض کردم چرا می‌گوییم آمریکا و انگلیس؟ چون او می‌گوید پدر جمهوریت در غرب است. این هم می‌گوید پدر لیبرال دموکراسی و پارلمانی است. از این جهت داریم می‌گوییم. این‌ها می‌گویند ما سخنگویان دموکراسی هستیم. در انگلستان پس قوه مجریه از داخل پارلمان می‌آید. یعنی انتخابات پارلمانی و دو مرحله‌ای است. معمولاً هم در این کشورها دو تا حزب عمده هست نه بیشتر. رقابت‌ها بین همان دوتا حزب اصلی است که حالا این مشکلی ندارد. منتهی بحث این است که بر چه اساسی این دو تا می‌آیند. احزاب سومی اگر هستند، معمولاً ضعیف و غیـرتأثیرگذارند و بیشتر نمایشی هستند و معمولاً رأی هم نمی‌آورند. خب پس مرکز نهاد حکومت در انگلستان قوه مقننه (پارلمان آن) شد.

حالا سؤال. دو تا مجلس دارند. یکی، اصلاً اسم‌هاشان را هم عوض نکرده‌اند. یکی مجلس اعیان یا اشراف. یکی مجلس عوام. مجلس اعیان و اشراف حدود هشتصد تا نماینده است. همه این‌ها را شاه باید انتخاب ‌کند. هیچ‌ کدام از این‌ها را مردم رأی نمی‌دهند. مجلس اعیان یا لردها یا اشراف، مادام‌العمر هستند. یعنی شخص شاه چند صد نفر را انتخاب می‌کند، مادام‌العمر. تا وقتی که او تشخیص بدهد، مجلس دست این‌ها است. این مجلس، هم به هیچ‌ کس هم جوابگو نیست. فقط به شاه جوابگو است. مجلس عوام، همین پارلمان، هر پنج سال یک ولی با اجازه شاه بار می‌آید. حالا بعضی‌ها می‌گویند خب شاه در انگلستان تشریفاتی است. نظام سلطنت اسم آن است. سلطنت مشروطه است. یعنی فقط یک اختیارات ظاهری دارد نه واقعی. می‌گویند جنبه تشریفاتی و نمادین دارد. می‌گویند همه کارها به نام پادشاه یا به نام ملکه اعلام بشود. دولت، پارلمان، همه نهادهای حکومتی هر کاری می‌کنند باید بگویند به نام پادشاه! ولی خب شاه معمولاً اظهارنظر سیاسی راجع به مسائل جامعه نمی‌کند، نباید بکند. رئیس کشور است، فرمانده کل نیروهای مسلح است. قوانین پارلمان بدون اجازه او قانون نمی‌شوند. می‌گویند نمایشی است و حتماً امضاء می‌کند. حتی رئیس مذهب در انگلستان شاه است. یعنی کلیسای انگلیکان، رئیس آن را و اسقف‌های اصلی را شاه باید انتخاب کند. می‌گویند این‌ها معمولاً خودشان را انتخاب می‌کنند. کلیسا هم تشکیلات خودش را دارد. ارتش هم، نظامی‌ها و فلان، این‌جوری با مسئله بازی می‌کنند. اما حالا ببینید واقعاً اختیارات شاه در انگلستان چقدر است؟ تمام قراردادهای بین‌المللی با جهان، همه این‌ها، شاه باید امضاء کند و شاه می‌تواند آن‌ را فسخ کند. نخست‌وزیر را شاه باید نصب کند و هر وقت بخواهد می‌تواند او را عزل کند. معمولاً شاه، نخست‌وزیر را از حزب پیروز انتخاب می‌کند، ولی ملزم نیست. می‌تواند از حزب شکست‌خورده یا از هر کس دیگر، از هر جای دیگر نخست‌وزیر را انتخاب کند و بگوید من می‌گویم این نخست‌وزیر باشد و فردایش هم بدون این که به هیچ‌ جا پاسخگو باشد، می‌تواند او را عزل کند. یعنی یک مجلسی نیست که بر شاه نظارت داشته باشد که آقا شما چه‌کار دارید می‌کنید؟ هیچ نظارتی نیست. ما مثلاً اینجا بحث رهبری هم که می‌شود، باز مجلس خبرگان دائم بر ایشان نظارت دارد و می‌تواند هر لحظه خود رهبر را عزل کند و باید پاسخگو باشد و نماینده‌های مردم او را انتخاب می‌کنند. اختیارات ایشان هم این‌جوری نیست و شرایطش هم اصلاً قابل مقایسه با او نیست. باید آدم پاک، زاهد، شجاع، عادل، پاسخگو، اخلاقی و مردمی باشد. آنجا مست، فاسد، هر جوری می‌خواهی باش. الان شما ببینید این دو تا رئیس‌جمهورهای آمریکا که رقابت می‌کنند، یکی‌ ترامپ است که به سی، چهل نفر تجاوز کرده که پرونده دارد. غیر از این که دزد و قمارباز است. این‌ها را می‌گویند مشکلی نیست. بایدن هم که این‌جوری است. برای شخص اول حکومت خود، کمترین شرایط را می‌گذارند. شما در نظام مردم‌سالاری دینی اولاً همه حاکمان‌ شما باید با رأی مردم، مستقیم یا با واسطه، و البته در چارچوب ارزش‌های اسلامی بیایند. آنجا در چارچوب ارزش‌های لیبرال است. آنجا در چارچوب ارزش‌های سوسیالیستی و چپ است. آنجا در چارچوب ارزش‌های فاشیستی است. ما هیچ‌ جا دموکراسی مطلق و غیرمتعهد نداریم. همه جا دموکراسی، اغلب که اصلاً نیست. آن جاهایی هم که هست، در چارچوب یک ایدئولوژی خاصی است. می‌گویند چطور می‌گوییم مردم‌سالاری اسلامی، باز دینی چیست؟ یعنی متعهد به ارزش‌های دینی. در این چارچوب مردم هم مسلمان متعهد، متدین هستند. بعد می‌گویند نه. باید دموکراسی آزاد باشد. موقعیت به هیچ ایدئولوژی نباشد. بگوییم کدام، کجا همچین دموکراسی هست؟ کجا همچین دموکراسی هست؟ در نظام سرمایه‌داری، دموکراسی متعهد به منافع سرمایه‌داری و ارزش‌های لیبرالی است. در نظام چپ هم چپ. خب اینجا هم متعهد به ارزش‌های اسلامی است.

دیگر چه؟ شاه یا ملکه انگلیس، تمام وزراء را او باید تصویب کند و هر لحظه هر وزیری را بخواهد می‌تواند عزل کند. دقت هم بکنید فقط در انگلیس نیست. یعنی کانادا، استرالیا، نیوزلند. همین الآن حدود بیست تا کشور شاه یا ملکه انگلیس که شاه آنها هم هست، همین اختیارات را آنجاها دارد. یعنی نخست‌وزیرها، وزرا، همه این‌ها را می‌تواند عزل کند. همین الان شاه انگلیس می‌تواند پارلمان یا نخست‌وزیر را در کانادا، استرالیا، کجا، کجا می‌تواند عزل‌ یا منحل کند. یا نماینده‌های مردم یک قانونی را تصویب می‌کنند، این می‌تواند وتو کند. بگوید بی‌خود تصویب کردید. همین الان می‌تواند نخست‌وزیر آنها را از در لندن با یک دستور عزل کند. این‌ها بعد دموکراسی و جمهوریت می‌گویند. کی؟ کسی که جد اندر جد، هیچ‌ وقت از مردم رأی نگرفته‌اند. این خانواده فقط به زور بر مردم مسلط شده‌اند. شاه یا ملکه انگلیس می‌تواند پارلمان و مجلس را منحل کند. تمام مصوباتش را می‌تواند وتو کند. هر لحظه بخواهد، می‌تواند وزرا را عزل کند. پارلمان را می‌تواند تعطیل کند. تمام مصوبات مجلس و پارلمان در انگلستان، همه این‌ها، این‌ها قانون نمی‌شوند. در هر دو مجلس آن، وقتی شاه بگوید این‌ها قانون‌ هستند، قانون می‌شود! یعنی شما چه باشید چه نباشید، تصمیم‌گیر اصلی، شاه است، ملکه است.

اختیارات او دیگر چیست؟ نظارت بر شیوه اجراء در تمام امور داخلی و خارجی. دیگر چه؟ هر قانونی، حتی اگر شاه تأیید کرده، وقتی اجرا می‌شود باید بگوییم که به نام نامی شاه. و الا قانون نمی‌شود. یعنی باید بگویید. باید در متن مصوبات بنویسید. به نام نامی شاه، تمام قوانین و مقررات بر اساس نام شاه یا ملکه تأیید می‌شود. فرمانده کل ارتش و پلیس، همه او است. که طبیعتاً از هیچ ‌جا هیچ رأیی هم نگرفته است. هیچ مجلسی که بر شاه نظارت بکند، وجود ندارد. هیچ‌کس حق سؤال از شاه را ندارد. دقت می‌کنید؟ آن وقت این‌ها می‌گویند ما پدران دموکراسی و جمهوریت هستیم. سیاست خارجی انگلستان بطور مطلق از اختیارات شخص پادشاه است. جنگ و صلح دست شاه و ملکه است. سیاست خارجی کلاً شخص او است. اگر انتخاباتی در مجلس شده، دیگر شاه منتظر پیشنهاد آنها هم لازم نیست بماند. خودش انتخاب می‌کند. خب این هم، مجلس کلاً در اختیار شاه است، قوه مجریه کلاً در اختیار او است. خودش هم به هیچ‌جا پاسخگو نیست. خب، احکام قضائی در کشور باید به امضای شاه برسد تا ضمانت اجرا پیدا کند. یعنی اگر شاه یا ملکه انگلیس قوانین قضائی را امضا نکند، بهترین قانون هم باشد، ضمانت اجرا ندارد، قانون نیست.

حالا برویم سراغ مذهب. یعنی پس سه قوه بطور مطلق در اختیار او است. منتهی زرنگ هستند این‌ها را علنی نمی‌گویند. یعنی شما الان مراجعه کنی، همان که عرض کردم، شاه مثلاً تنها کسی که بدون گواهی‌نامه می‌تواند رانندگی کند، شاه است. کسی که می‌تواند روباه شکار کند، فقط شاه و خانواده سلطنتی‌ هستند. چیزهای این‌جوری. در مجالس رسمی شرکت بکنند، استوارنامه را بگیرند، بدهند. می‌گویند: همین‌ها است. در حالی که حقوق، اصلاً انگلستان قانون اساسی ندارد. اصلاً این‌ها هیچ‌ وقت قانون اساسی ننوشتند که بگویند یک جایی است که ما باید خودمان را با آن تطبیق بدهیم. شما هم می‌توانید از ما سؤال کنید که آیا دارید طبق قانون اساسی عمل می‌کنید یا نه؟ نیست همچین چیزی. رویه قضائی و عرف و این‌ها، حقوق کامن‌لا، و اعتبار همه آن‌ها هم به امضاء شاه است. یعنی اصلاً کاملاً همه چیز متمرکز است.

بعد می‌گوید که اما مذهب. حالا ممکن است بگویید: این‌ها سکولارند. به مذهب عملاً کاری ندارند. کلیسای انگلیکان، کلیسای عالی انگلستان، رئیس واقعی کلیسا خود شاه است. و عالی‌ترین مقامات مذهبی انگلستان را شاه باید تعیین کند. بالاترین مقام کلیسای انگلستان شاه است. اسقف اعظم را و همه اسقف‌های اصلی کلیساهای انگلستان را شاه باید تعیین کند. یعنی مذهب‌ شما هم دست من است. حالا از این باز مسخره‌تر، خنده‌دارتر. اصلاً در انگلستان الان این قانون است تمام زمین‌های مسکونی، یعنی تمام شهرها، روستاها، خانه‌های مردم، ملک شخص شاه است. نه برای دولت انگلستان یا حکومت. چون اصلاً حکومت و دولت جدا از شاه معنی ندارد. مراتع کشاورزی، پارک‌ها، جنگل‌ها، معادن، همه ملک شاه یا ملکه است. تمام حیوانات و پرندگان در پارک‌ها و جنگل‌ها ملک شاه است. آثار و ابنیه تاریخی، هر چه از قدیم، همه ملک شخص شاه است. انگلستان ملک شاه است. نه ملک مردم، کشور مردم. مردم رعایای شاه هستند. همین الان من، همین امروز بعد جلسه بروید ببینید قانون، بروید متن سرود ملی انگلستان را ببینید. سرود ملی‌شان که، اصلاً کلمه مردم، یعنی به عنوان مردم یا اصلاً حتی کلمه انگلستان هم در آن نیست. بریتانیا هم در آن نیست. فقط شاه. یعنی سرود ملی انگلستان همین الان سرود می‌خوانند که ما رعایای شاه هستیم. این متن سرود ملی‌شان است الان. ملت، رعیت شاه هستند. کشور برای شاه است نه برای مردم. می‌دانید کانادا و استرالیا و نیوزلند و حدود هفده، هجده تا کشور که این‌ها اشغال کردند و غارت و جنایت کردند، این کشورها ملک شاه‌اند. نه ملک حتی انگلستان. مثل زمین شخصی شاه‌ هستند. همین الان این کشورها فرماندار، یعنی امیر دارند. امیرشان را شاه انگلستان تعیین می‌کند. همین الان استرالیا، کانادا، این‌ها امیر دارند. ولی او معمولاً جلوی دوربین نمی‌آید. ولی مجلس آنها، نخست‌وزیرهایشان، این‌هایی که می‌آیند، این‌ها همه در چارچوب آن فرمانداری که ملکه، شاه انگلیس گذاشته، باید عمل کنند. با اجازه او قانون در آن کشورها می‌شود قانون. پرچم‌هایشان را هم مثلاً دیدید استرالیا و این‌ها، پرچم انگلیس گوشه‌اش هست. عملاً. حالا حدود چهل تا کشورند که این پرچم نیست ولی عملاً همین‌طور بوده و هست. مثل همین کشورهای عربی خلیج فارس که با، نسبت‌شان با آمریکا و انگلیس این‌جوری است. بعد این که می‌گویند این‌ها اختیارات به اصطلاح صوری، نمایشی، واقعی نیست. نخیر. کاملاً واقعی است و بارها هم از آن استفاده کرده‌اند. مثلاً دهه هفتاد میلادی حدود پنجاه سال پیش یک قانونی آمد که قانون شفافیت در انگلستان بگذارند. باید بالاخره یک جوری ثروت‌های همه مشخص بشود که چجوری‌ است. گفتند به جز ملکه و شاه. آنها به هیچ وجه کسی حق ندارد بداند یا سؤال کند که شما چقدر ثروت دارید؟ و خب ظاهراً می‌گفتند همچین اختیاراتی مثلاً ندارد، نمایشی است، ولی در واقع داشت. یعنی کاری کرد پارلمان کلاً استثنا کرد گفت شاه و ملکه حساب‌شان جدا است. و بعد جالب است. می‌گوید تمام اسناد و قوانینی که در مجلس تصویب می‌شود، قبلش باید برود دربار که شاه یا ملکه می‌بیند. سر و صدا نمی‌کنند، اعلام نمی‌کنند ولی برای تأیید دست ملکه بنویسد. می‌گوید آنهایی که قانون می‌شد، پیش‌نویس چیزهایی بود که قبل از این که به شکل پیش‌نویس در مجلس برود ، اول باید از دربار می‌آمد. یعنی شاه یا ملکه باید بگویند اشکال ندارد. این را ببرید در مجلس مطرح بکنید.

بعد می‌گوید حتی بحث دارایی شخصی شاه یا ملکه است. بحث املاک خصوصی، قلعه بالمورال، کاخ ساندرینگهام و هر چیزی. قانون رسماً اعلام کرد که آنها ملک شخصی است. برای ملکه یا پادشاه است. به مردم ربطی ندارد که بخواهیم شفافش بکنیم. این‌ها جزء بیت‌المال انگلستان و اموال دولت نیست. برای خودش است. ثروت‌اش چه‌قدر است؟ کمترین رقمی که گفتند، این را هم گاردین نوشت، هم آن بیزینس اینسایدر که بعد هم با این‌ها برخورد شد. گفتند حداقل ثروت شخص شاه یا ملکه حداقل هشتاد میلیارد دلار است. مال خودش. خب این که می‌گویند این‌ها اختیارات‌شان نمادین، تشریفاتی است. مستقیم قانون‌گذاری دست آنها است. دستگاه سیاست خارجی همه چیز دست او است و در واقع پاسخگو هم نیستند،

ببینید سال 1332 که در ایران کودتا شد و مصدق را سرنگون کردند، فرمان کودتا را اصلاً شخص ملکه داد. همین ملکه پیرزنی که مُرد. خیلی جنایتکار بود. زمان او خیلی جنایت شد. کودتای ایران، فرمانش را همین ملکه در 28 مرداد داد. در کنیا ده‌ها هزار نفر را قتل‌عام کردند، فرمان قتل‌عام را شخص ملکه داد. این‌جوری می‌گویند آقا این‌ها نمایشی است؟ نه، نمایشی نیست. اختیاراتی که می‌گویند نمادین است، هر بار لازم بوده است بطور کاملاً واقعی و غیرنمادین استفاده می‌کنند. و این که می‌گویند نمادین است، برای این که می‌خواهند بگویند شاه یا ملکه مبرّا هستند. اصلاً آنها دخالتی در قضایا نداشتند. تشریفاتی است. در حالی که این‌طور نیست. چون نظام پادشاهی باید بماند. البته یک کارهای تشریفاتی دارند رسمی مثلاً این‌جوری ولی آن‌ها نمایشی است. می‌خواهند بگویند اختیارات دیگری ندارند. در حالی که دارند. مثلاً می‌گویند شاه وقتی می‌آید در مجلس عوام، نباید روی صندلی بنشیند. اخیراً چند سال پیش بحث کردند که شاه و خانواده - برای بقیه که ممنوع است بروند جنگل شکار روباه‌ - ولی شاه و خانواده سلطنتی استثناء هستند. بعد دیگر آنهایی که خیلی مخالف بودند گفتند که پس حداقل مثلاً در هر شکار چهار تا روباه بیشتر شکار نکنند. دیگر این‌ها هم انقلاب شده بود که این حرف‌ها را می‌زدند. می‌خواستند انقلاب کنند. چهارتا بزنید بیشتر نزنید نسل روباه‌ها ورافتاد. در این حدهاست.



هشتگ‌های موضوعی

نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha